تبليغاتX
-

-

سلام. دیروز یک روز پرکار برای من بود. ساعت 3 در حالی که فکر می کردم یک کت سبک برای بیرون کافیست و به اندازه کافی هشدارهای هواشناسی را جدی گرفته ام، راه افتادم، ولی الان  با بینی سرخ نشسته ام و می نویسم. بس که هوا سرد بود. خوش به حال آزی و کرم ابریشم که لباس زمستانی پوشیده بودند، من که سرماخوردم.

خیلی خوش گذشت. کرم ابریشم خیلی خانمانه و مظلوم سر میز (جایگاه بزرگان که شایسته اش هست) نشسته بود با روسری کرم خوش رنگی که خیلی بهش می آمد. همان اول لیلا ارزیابی تغییرات شد و مورد تشویق قرار گرفت.  زی زی زود رفت و من با دیدن عکس لباس آبی رنگش این نتیجه رسیدم که دفعه بعد باید قبل از خرید باید از زی زی بپرسم کجا بروم. غزال هم خیلی صمیمی بود که می توانست مدل عکس های میس ری بشود. سراغ فندق و سیب و بچه های دیگر را که وقت نکرده بودم وبلاگشان را این مدت بخوانم از آزی و زی زی پرسیدم. حوا هم تازه به جمع اضافه شده و  از نظر من  هم این دوست ورزشکار الان احتیاجی به هیچ گونه رژیمی از هیچ نوع ندارد.

راستی بابت قبولی آزی در دانشگاه خیلی خوشحال شدم. آزی طبق معمول روح سرزنده مجلس بود و البته به قول بچه ها خیلی از بلاگش آرام تر هست. آزی می خواست تولد شانه خیلی سورپزایز شود ولی درست قبل از آوردن کیک حرف تولدها شد و شانه گفت که اسفندی است و خوب دیگر اول تبریک گفتیم بعد کیک آوردند. 

معلوم بود شانه بارها مسیر را پیاده روی کرده بود چون دقیقا تعداد قدم ها را می دانست. اگر کسی دنبال روشهای زیبایی و جذابیت می گردد حتما باید پزشکهای جراح را فراموش کند و برود کلاس ایروبیک هدهدک خودمان. وسطهای پیاده روی که کالری های ذخیره صرف گرم کردنم شده بود، شانه پیشنهاد پیتزا داد و مورد استقبال شدید قرار گرفت. معمولا پیتزا فروشی ها به جز پیتزا مخلوط/مخصوص بقیه انواعشان تعریفی ندارد ولی دیشب پیتزا پپرونی خوشمزه بود و پر مخلفات. تقریبا 2.5 برش خوردم. از برش کیکم هم نصفی اش را با چای خوردم (جهت رفع نگرانی آزی ذکر گردید :)). قبلش هم نصف لیوان بزرگ هات چاکلت خامه دار خوردم. می دانم الان دیانا می گوید باز که نصف-نصف دختر جان! (اسمایلی پنهان شدن)

میس ری مرا مثل یک خواهر بزرگ رساند خانه دوستم که هم محله ای شان است وگرنه احتمالا در اخبار امروز می خواندید که "مجسمه یخی یک آرام کشف شده!" وصف از پارک درآوردن ماشینش را هم در بلاگ آزی بخوانید که واقعا سخت بود بیرون آمدن از جای پارکی که لاین وسط خیابان آن با یک ماشین پژو اشغال شده باشد. آن قدر سخت بود که آقایی که از بیرون راهنمایی می کرد حاضر نشد بنشیند و ماشین را از پارک درآورد  ماشینهای دیگر هم هیچ کمک نیامدند و فقط بوق می زدند. یحتمل می ترسیدند نتوانند و ضایع شوند. به قول آزی  بازوهای میس ری مثل بازوهای  آرنولد شد. فکر کنم 40 مرتبه فرمان را کامل چرخاند.

خیلی خوش گذشت و قرار شد عید یک بار پارک بانوان هم برویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 21:2  توسط آرام  |